ایده، طراحی، اجرا

دست ها می سایم…!

دست ها می سایم

تا دری بُگشایم

به عَبَث می پایم

که به در کس آید. (نیما یوشیج)

چارلی پاپلین و هلن کِلِر (عکاس ناشناس) ، هالیوود ، 1919

آدمی در نوزادی و نوپایی وسیله ی ارتباطش با جهان پیرامون، و ابزار شناسایی و ارزیابی اشیا و پدیده هایش ، تنِ زبانِ اوست.

کودک در نسختین بار دیدن و به دست گرفتنِ هر وسیله آن را به دهان می برد و با تماسِ تنِ زبانش قادر به شناسایی و به حافظه سپردن مختصا ت شیء می شود. کودک پیش از تن زبان از راه مشاهده ی چیزها آن را شناسایی می کند ، اما از راه تماس زبانی ست که اشتیا و ابزار صاحب رمزگانی مشخص و نسبتن دقیق در ذهنش می شوند.

در بزرگسالی اما وسیله ی شناسایی اشیا و پدیده ها نه تن زبان که به ترتیب اهمیت و کاربرد چشم ، گوش و زبان گویاست. بزرگسال به این سه عضوِ موثرش اعتماد بیشتری میکند تا به دیگر امکاناتش و تن زبان دیگر برای او وسیله ای برای شناسایی به شمار نمی آید.

هلن کِلِر بزرگسالی بود فاقد امکانات شناسایی بزرگسالان. او قادر به دیدن ، شنیدن و گفتن نبود و همچون یک کودک از راه لمس اشیاء ، عناصر و پدیده های مرئی ، جهان پیرامونش را می شناخت، اما نه از راه لمس تن زبان. هلن در مواجهه با هر چیز و هر کس بر او دست می سایید تا بشناسدش و او ، یا آن، صاحب رمزگانی ویژه در بایگانی ذهنش بشود.

چه او یا آن عروسکش باشد ، چه معلمش آن سالیوان ، که مهم ترین و موثرترین کس زندگی اش بود ، چه رئیس جمهوری آمریکا ، چه چارلی چاپلین نامدارتر از سینما و چه حتی خودش . هلن بر چهره ی مردمان دست می سایید چون میدانست که از چهره ی مردمان است که ویژگی و تفاوت آنان را در خواهد یافت.

هلن از هفت سالگی ، که بار اول آن سالیوان را دید ، تا مرگ آن در 49 سال بعد ، همچنان از معلمش می آموخت. هلن حتی از آن حرف زدن را نیز آموخت! در تکه فیلم بر جای مانده از این رویداد می بینیم که هلن چگونه با قرار دادنِ انگشتِ شَستَش بر گلوی آن و گذاشتنِ انگشت سبابه اش بر لب های او نه تنها می تواند حرف های آن را تشخیص دهد ، که از راه حس کردن ارتعاش حرف زدن او کلمات گفته اش را تکرارکند.

سال 1919 است و چاپلین 30 ساله تازه در راه چاری شدن گام نهاده و اینک در حال ساختن فیلم کوتاه سمت آفتابی است. اما هلن 39 ساله، که دیگر هلن کلِر نامدار است ، آنجا چه می کند؟ هلن ی که بی یاری کسی – مشخص آن سالیوان – جایی نمی رود و تنها نمی ماند.

آنان در پشت صحنه ی سمت آفتابی سمت سایه ایستاده اند، اما هلن گرمی آفتاب را بر گردن خود حس میکند و می داند صورت چارلی ایستاده در مقابلش نیز آفتابی است.هلن مرد خنده روی مقابلش را می بیند و صدای خنده ی او را حس می کند و سبیل کاملا مشخص و تقریباً استثنایی او را تشخیص می دهد و می داند چه کسی در برابرش ایستاده است. اما چارلی از هلن چه می بیند؟ هلن چیز زیادی از خود را به چارلی نشان نمی دهد ، و حق دارد وقتی خود با دست و پای کاملا بسته قادر است زیر و زبِر او را بشناسد انتظار داشته باشد چارلی نیز برای شناسایی او قدمی بردارد. اما چارلی چهره ی دلخواهش را از دیدن هلن به روشنایی های شهر بُرد و گلفروش نابینا را خنده رو کرد.

قسمتی از کتاب نگاهم کن! خیالم کن! (یوریک کریم مسیحی)

پاسخی بنویسید